تبليغاتX
خاك
قصه ها و غصه های من

 

پرواز صادقانه صادق

 

 

بغض گلويم را گرفت و اشك ديدگانم را آنگاه كه كه شنيدم هواپيماي حامل خبرنگاران سقوط كرده است.مي دانستم صادق قصد رفتن دارد.جرات آن كه با تلفن همراهش تماس بگيرم را نداشتم.خواستم با بچه هاي فارس صحبت كنم،اما مي ترسيدم. منتظر ماندم،انتظاري كه طولاني بود و نبود.آري او پر كشيده بود.ناگهان تمام خاطراتي كه با او داشتم در مقابل ديدگانم قرار گرفت.خسته ام از اينكه صادق،صادقانه رفت و خاطراتش را براي ما به يادگار گذاشت. او ديگر نيست،اما هست .تمام آن بچه هايي كه در c-130پرواز كردند،نيستند اما هستند؛چرا كه خون آنان در رگهاي تمامي عاشقان آگاهي رساني به مردم به جريان آمده است.آري اگر يك صادق نيلي را از دست داديم ،هزاران صادق متولد شدند.پدر و مادر صادق بدانند كه ما همه فرزندان آنهاييم...

اما اي خدا تو را شاكريم بر اين همه لطف و عنايت.خاضعانه از تو مي خواهيم كه نعمت صبر را براي عزيزان اين عزيزان به سفر رفته مرحمت فرمايي.

خدايا ما همه مي دانيم كه آمده ايم تا آزموده شويم و با پاي خويش نزد تو آييم...ميدانيم كه نگاهمان بايد براي تو؛رفتنمان براي تو،نوشتنمان براي تووسخنمان بايد براي تو باشد امااين را هم مي دانيم كه اگر با عدلت به ما بنگري، متاعي نخواهيم داشت؛پس بيا و از در رحمت و كرامت وارد شو  و شهداي ما را در كنار خوبان خود قرار بده.يا ارحم الراحمين .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 18:48  توسط مجتبي   |