انسان گاهي به بن بست مي رسد، با اين كه نيرو و توان براي رفتن دارد، راهي
پيش پايش نيست، اما گاهي راهش هست، جايي براي رفتن دارد، اما توانش نيست.
اين عجز است و آن عبث و پوچي.
مي توان ميان عبث و پوچي هم مرزي بست. عبث، بي مصرف ماندن استعدادهاي
عظيم انساني است كه عظمت خود را يافته و پوچي، زبوني انسان در برابر
شكست ها و بحران هايي است كه به تجربه حسشان كرده. عبث از درك عظمت
انسان مايه مي گيرد و پوچي از عظمت رنج ها و شكست ها.
آمده ایم تا برویم
اما کجاییم
بیراهه ها به جای راه
سرابها به جای آب
ومترسکها محبوبهایمان
آری دوباره باید متولد شد
که ماندن ،گندیدن است
جاری شدن راه من است
باید رفت
تنهای تنها
فرصت کم است