هاشمي رفسنجاني آنگاه كه به مرحله دوم انتخابات رياست جمهوري رسيد رو به صدور بيانيه آورد و گفت: « آنچه امروز بيش از هر چيز ديگري براي استحكام نظام كارايي دارد، همان اسلام نابي است كه مفسر آن امام راحل هستند و نه افكار متحجر و اعمال رياكارانه. امروز ريا و تحجر سمي مهلك و مانع جدي در راه توسعه كشور و سعادت جامعه است... متاسفانه همان تفكري كه در دوران مبارزه در مقابل امام (ره) و همراهان ايستادگي ميكرد و امام را مسئول خونهاي ريخته شده در راه انقلاب معرفي ميكرد، امروزه پوستين اسلام را وارونه ؟ پوشيده و رياكارانه مشغول است و اصرار دارد كه افكار معيوب خود را به جاي معارف اصيل اسلام به ديگران تحميل كند».
سيدمحمد خاتمي نيز چند روز قبل از واگذاري ماشين دولت به راديكالهاي مذهبي در مراسم «سلام خاتمي» خطر اسلام تحجر و قرائت قشري گرايانه از دين را به عنوان يكي از چالشهاي ديرينه تاريخ انقلاب اسلامي مطرح كرد و با بهرهگيري از سخنان امام تصريح كرد كه امام در سالهاي پاياني عمر خود برخطر «تحجرگرايي» و «قشريگري» بيش از هر موضوع ديگري تاكيد داشته است. خاتمي پا را از اين فراتر گذاشت و در اولين سخنراني عمومي پس از پايان دوره رئيس «جمهور » بودن بيپرواتر لب به سخن گشود: « امروز آنهايي كه دمي با امام سرآشتي نداشتند، تحت نام « راه امام» به نابودي آرمانهاي امام و انقلاب كمر بستهاند و مشكل امروز ما فقط سنت پرستي ، ظاهرپرستي و سطحي نگري نيست، بلكه مشكل اين است كه اين سطحي نگري دارد به صورت يك سازمان در ميآيد تا خود را تحميل كند» اوج تذكر خاتمي در اين سخنراني آن هنگام بود كه گفت: « من ترديد ندارم اگر اين روال ادامه يابد، اين جريان قطعا در مقابل رهبري معظم انقلاب هم خواهد ايستاد».
گونه شناسي سخنان دو رئيس جمهور سابق روشنكننده اين واقعيت است كه گرانيگاه تهديد كننده نهاد حكومت برپايه فعل و انفعالات سازماني « متحجران » مهندسي شده است . براين اساس تبار شناسي و سير تاريخي و تكوين پلكاني جبهه تحجر را ميتوان چنين طرح كرد:
1-قصد انقلاب ايران با رهبري كاريزما چون امام خميني شخم شوره زار سلطنت و تبديل نهاد استبداد به نهاد دولت/ملت بود. اما در بنگاه ها و نهادهاي ديني چون حوزه هاي علميه بودند افرادي كه با ظهور اراده ملت و خيزشهاي انقلابي مخالفت كرده و با عنوان « انتظار حكومت عدل مهدي(عج)» و ظهور منجي عالم بشريت بر تئوري جدايي دين از سياست پافشاري مينمودند. جبهه تحجر يا دگاتيسم در اين مقطع برافراشته شدن هر پرچمي قبل از قيام موعود (عج) را محكوم به شكست و به در رفتن خون مسلمانان ميدانست.
رفتار جبهه تحجر با رهبر دين در اين دوران بگونهاي رقم خورد كه آيتالله مجبور شد تا در سخنان خود پس از پايان انقلاب ، متحجرين مذهبي را مارهاي خوش خط و خال بنامد: «خطر تحجرگرايان و مقدس نمايان احمق حوزههاي علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظهاي از فكر اين مارهاي خوش خط و خال كوتاهي نكنند... خون دلي كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختيهاي ديگران نخورده است.» اما سنگرگيري در برابر مبارزه با رژيم توتاليتر سلطنتي پهلوي تنها ويژگي بارز دگاتيسم اوليه نبود.
چرا كه در نگاه ليدرهاي اين جريان، ورود فلسفه و عرفان اسلامي به حوزههاي علميه نيز مطرود بود. انزوا و خانهنشيني علامه طباطبايي و تحريم او در حوزههاي علميه قم در كنار اهانت و هتك حرمت به پدر انقلاب و رهبر دين اوج تقابل اين جبهه با ظهور عقلانيت اسلامي در حوزههاي ديني بود: « فلسفه و عرفان گناه و شرك به شمار ميرفت ، در مدرسه فيضيه فرزند خردسالم مرحوم مصطفي از كوزه اي آب نوشيد، كوزه را آب كشيدند، چرا كه من فلسفه ميگفتم» . جبهه تحجر اوليه كوزهاي را كه پسر آيتالله از آن آب مينوشد را نجس ميپندارد و چنين است كه آن را آب ميكشند و البته احياي اين سئوال خالي از لطف نيست كه چه كساني كوزه را آب كشيدند؟
از ديگر سو دگماتيسم نيز گامي ديگر برداشت و انجمن حجتيه را به مثابه نهادي اجتماعي راه اندازي كرد.
منش و روش توليدي انجمن حجتيه منش و روشي متضاد با اصول ذهني ترسيمي مبارزين انقلابي بود. مرزبندي و بلوك بندي ميان متحجرين و انقلابيون در آن مقطع بسيار عميق و پررنگ بود.
انجمن حجتيه ما نتوانست قامت خود را در برابر انقلاب و انقلابيون راست نگه دارد، چرا كه رئيس دين ، رئيس دولت شد و چنين بود كه به حاشيه رفت و زيرزميني شد.
اگر چه آيتالله در آخرين روزهاي منتهي به فروپاشي نهاد سلطنت در دي ماه 1357 آنجايي كه جبهه تحجر پيگيري ضعف و نحيف داشت، آسيب تحجر و متحجران مقدس، مآب را عظيمترين سد مانع دريدن قلب سلطنت معرفي مينمود: (در دوران مبارزه) مقابله با گلوله ، تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود، مقابله را آسان مينمود، بلكه علاوه بر آن ، از داخل جبهه خودي گلوله حيله و مقدس مآبي و تحجر بود» بررسي واكنشهاي جبهه تحجر در دهه چهل و پنجاه نشان ميدهد كه پيكر اين جبهه را مولفههاي چون فلسفه ستيزي ، عرفان گريزي ، فقه بسته ، مخالفت با عنصر مصلحت، ضد انقلابيگري و همراهي با سلطنت ، مخالفت با سياسيگري ، مقابله بافضاي روشنفكري و علوم آكادميك تراشيده بود.
2-پايان انقلاب اما تحولي ژرف آفريد . ساخت قدرت و ريخت حكومت دگرگون شد رهبر اپوزسيون نظام پهلوي خود رهبر پوزسيون شد. آرايش فكري و سياسي نخبگان تغيير كرد و روحانيت منتقدرا از حاشيه به كارگزاري كشانيد . روحانيت را به حاكميت برساند. آيتالله كه پايي در سنت و پايي در مدرنيته داشت ، توانسته بود روحانيت را به حاكميت برساند. سازههاي ساختار نوين دولت نيازمند لحاظ امور عرفي در كنار قيود شرعي بود و با همين نگاه امام خميني به عنوان فقيه دوران گذار خواستار تكاپوي عميقتر حوزههاي علميه و پايگاههاي ديني شد.
او از يك سو برفقه جواهري و اجتنهاد سنتي پاي ميفشرد و از ديگر سو بر لزوم رعايت مقتضيات زمان و مكان در استنباطات فقهي تاكيد مينمود. چنين بود كه مرتضي مطهري كه تبيين كننده نظريه جمهوري اسلامي بود، اسلام و مقتضيات زمان را نوشت. فقهاي مبارزي چون سيد علي خامنهاي ، محمد حسين بهشتي ، علي اكبر هاشمي رفسنجاني ، موسوي اردبيلي و محمدجواد باهنر رو به تحزب آورده و اولين حزب را به جمهوري اسلامي نام ساماندهي نمودند تا نشان دهند كه فقهاي مبارز و روحانيون انقلابي نه تنها سر ناسازگاري با روشهاي سياسي غيربومي ندارند كه در اين راه نقش ليدر را نيز بازي ميكنند . تئوري ولايت فقيه به عنوان بخشي از فقه سياسي در قانون اساسي گنجانده شد. اگر چه اين اصل پس از رحلت اولين رهبر نظام پوياي ايران شكلي «مطلق » به خود گرفت ، اما پيامهاي بسياري را به دنبال داشت.
عنصر «مصلحت» جايگاه حكومتي يافت و نهادينه شد. مجمع تشخيص مصلحت نظام تاسيس گرديد تا جمع ريش سفيدان تضادهاي ميان امور عرفي و قيود شرعي را راهگشايي كنند.
جبهه تحجر نيز همزمان با تثبيت ساختار دولت برآمده از انقلاب، گونهديگري از خود به نمايش ميگذارد و صاحبان ايدئولوژي سنگوارهاي (ايستا) همراهي با حكومت را به مثابه راهبردي استراتژيك برميگزينند . بينش ضد فلسفي ، عقلانيت ستيزي و ضد انقلابيگري جبهه تحجر دگرگون ميشود. تفكيك پيشوايي ديني از رهبري سياسي بنيان تلاش رهبران جبهه تحجر مي شود.
انجمن حجتيه به عنوان پايگاه اجتماعي اين جريان با تغيير اساسنامه خود سعي در تحقق اين هدف داشت كه مرجعيت و رهبريت را به جدايي بكشاند . بر همين اساس آنگاه كه از آنان پرسيده ميشود: « در اين زمان مرجع اعلم كيست و ما بايد از چه مرجعي تبعيت كنيم، پاسخ ميدهند: مراجع اعلم به ترتيب اول آقاي خويي، دوم آيتالله خوانساري سوم آقاي قمي ... پنجم : شريعتمداري ، ششم آيتالله خميني.»
غصه متحجران در اين بود كه رهبر دين و رئيس دولت را تنها يك پيشواي سياسي نشان دهند و نه يك رهبر سياسي/ديني .
موسوي خوئينيها سال 61 در گفتو گويي با روزنامه كيهان به اين مساله اشاره ميكند و تاكتيك انفكاك پيشوايي ديني از رهبري سياسي ازسوي جبهه تحجر راچنين شرح مي دهد: « اما بعد از پيروي انقلاب به دليل اينكه ملت حالا بايد يكپارچه باشد و اختلافي نباشد و همه برادر وار در خدمت انقلاب قرار بگيرند، شروع كردند به يك سلسله شعارها و كمكم در ذهن جامعه القا كردند كه حالا ديگر فرقي ندارد كه كسي در مبارزه بوده يا نبوده، تا آنجايي كه در ذهن جامعه ميخواستند القا كنند كه حالا ديگر امام براي ما فرق ندارد. هر دو يكي است. بالاخره هر دو مرجعاند. يادم نميرود در اوايل پيروزي انقلاب آن موقع كه من در راديو و تلويزيون بودم شايد زمان قطبزاده هم بود كه سرپرست راديو و تلويزيون بود، يك جشن نيمه شعبان در امجديه بود، يك شمايلي درست كرده بود مثل شمايلي از ائمه و كساني كه زير نام مرجعيت قرار گرفتهاند. اينها ده الي پانزده عكس بود كه امام هم يكي از اينها بود. در جشن هم دوربين ميرفت و اين عكسها را نشان ميداد. من از آنها كه دست اندركار بودند پرسيدم چرا اينكار را كرديد ، شما ميخواستيد بگوييد امام هم مثل آنهاست يا اينكه آنها هم فرقي ندارند و ميخواهيد بگوييد آنها هم مثل امام در اين عظيميكسان بودهاند يا نه ؟ امام با همه اين كاري كه انجام داده مثل آنهاست؟ گفتند از نظر ما علما همه مساوي هستند و به امام هم گفتند كه محترمند و مراجع هم محترم هستند. من گفتم بحث در اين نيست كه علما همه محترمند و مراجع هم محترم هستند اما مگر با اين حرف كلاه سر من ميرود . من ميگويم كسي كه اين حركت را كشانده و تا اينجا آورده و مردم به دنبالش آمدند و آن همه ايمان و شهامت و به تعبير يكي از علما آنقدر ايمان در قلبش زياد بود كه يك ذرهاي از آن را به همه ملت پخش كرده و همه را مومن كرده است ، اين را نميشود آورد و گفت حالا ديگر همه محترم هستند. آيا اگر ما ميگوييم اين امام است بقيه غيرمحترمند. حتي اينكه دگير همه يكي شده اند و ديگر همه برادر وار هستند و شاه نيست كمكم حتي در رهبري هم ميخواستند بگويند فرقي ندارد.» اما كاريزماتيك امام خميني همچون سدي استوار در برابر گونههاي مختلف دگماتيسم ايستاد و انشقاقي در مرجعيت و رهبريت آيتالله پديدار ننمود. گرانيگاه امواج تخريبي شواليههاي دلسوز ديروز سلطنت و همراهان مضطر امروز جمهويت در دهه شصت ، تعصب بر احكام اوليه ، حكومتي ندانستن احكام ثانويه ، « مصلحت » ستيزي و ناكارآمد جلوه دادن دولت مدرن ايران، اشك براي خونهاي به زعم آنان بيثمر ريخته شده در جنگ با رژيم بعث استوار گرديده بود.
3-اما رحلت آيتالله در خرداد 1368 فصل نويني از حيات دگماتيسم را رقم زد. ليدرهاي تحجر كه هر روز شاهد امتزاج عميقتر جمهوريت و اسلاميت بودند با چرخشي اپورتونيستي موقعيت را براي فتح دستگاه فقاهت و دولت مناسب يافتند، چرا كه ديگر آيتالله نبود.
دگماتيسم كه تا پيش از اين ذاتي فرهنگي داشت ، ناگهان تغيير جنسيت داد و ذاتي سياسي يافت. جبهه تحجر در تمامي حوزهها و پايگاههاي ديني/ سياسي/ اجتماعي/ فلسفه ستيزي و مصلحت گريزي را رها نمود و به عقلانيت سياسي و رفتارهاي شبه روشنفكري پناه آورد تا با اين نقاب مانع از درك تغيير جنسيت دگمانيسم در حكومت شوند. جبهه تحجر از آب كشي كوزه به كوزه سازي رسيده بود.
نظريه سازي در فلسفه سياست ، اخلاق ، حقوق و اجتماع از ثمرههاي دگماتيسم امروزين است. چنين است كه هاشمي رفسنجاني با رويت رهبران معنوي و بازيگران سياسي و چگونگي بازي اين جبهه كد ميدهد كه : « پوستين اسلام را وارونه پوشيدهاند».
اما «ولايت »آن هم از نوع « مطلقهاش »در نگرش جبهه تحجر جايگاهي استراتژيك دارد، چرا كه قدرت در اين نهاد متمركز است و اينان تشنگان قدرت . تلاش در نشان دادن پايبندي سرسختانه از « ولايت حكومتي » را ميتوان راهبردي از سوي دگماتيسم امروزين دانست تا در قبال اينگونه منتسب شدنها، فتح ديگري را رقم بزنند.
آري سيد محمد خاتمي جبهه تحجر را ميشناسد كه ميگويد: « اگر اين روال ادامه يابد، اين جريان قطعا در مقابل رهبري معظم انقلاب هم خواهد ايستاد» آناليز كلام خاتمي به همراه تركيب شناسي رفتارهاي جبهه تحجر در حوزه نهاد ولايت مويد اين مدعي است كه رهبران طراح جبهه تحجر سعي در اسطوره سازي و قدسي جلوه دادن رهبري ميباشند تا به خاستگاه ديروز خود كه همانا تفكيك پيشوايي ديني از رهبري سياسي است، رسيده و در اين ميان خود با رفتارهاي اقتدار گرايانه به نفي مخالفين و منتقدين بپردازند.
اينك بايد اين پرسش را مطرح كرد كه آيا به تشكيل جبهه ضد تحجر نيازي نيست؟