و با او ، با نگاه فرياد مي كرديم
و اما مرگ پايان نيست
آغاز دويدن هاست
در اين سو، پاي ما آماده مي گردد ، با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت مي تازيم تا آن مقصد بي مرز
جناب شيخ ساكت بود
نگاهش حرف ها مي زد
سكوتش مشعل من بود
سكوتش نور مي پاشيد، بر راهم
سياهي هاي قلبم زود، خيلي زود مي مردند
و شادي بر وجودم سايه مي انداخت
درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا مي كرد
و در اين چشم هستي رنگ ديگر داشت
سختي رنگ ديگر داشت
و مرگ...آهنگ ديگر داشت
و با اين چشم من ديدم
خدا در سينه من بود
با من گرم نجوا بود
دلم سرشار از او بود
نه كمبودب برايم بود نه اندوهي
با اين چشم ، من ديدم
با او اين همه اندوه شيرين است
و بي او ، زندگي تار است
و بي او زندگي پوچ و سياه و سخت و غمگين است
سرم مي رفت
چشمم سخت مي جوشيد ...
و قلبم همچنان مرغان وحشي بال و پر مي زد
و «او» اين مرغ وحشي را صدا مي زد
و از هستي جدا مي كرد...
تا در «بي نهايت» بال بگشايد
در آنجا با سكوت آواز مي خواندند
در آن جا با نگاه فرياد مي كردند
در آن جا زندگي با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح
اما مرگ، تنها آرزوي اين دل آسوده ي من بود
سرم مي رفت
چشمم سخت مي جوشيد
و قلب عاشقم آرام مي لرزيد
نگاهم در نگاه شيخ مي پيچيد
و با او...
در سكوت آواز مي خوانديم...
و با او
با نگاه فرياد مي كرديم...